تبليغاتX
بی خیال

بی خیال

به نام زیبای پرده نشین

به توکل نام اعظمت

خدایا با نام تو شروع کردم.پس مثل همیشه یاورم باش.

سلام من سعیده  هستم و توی این وبلاگ فقط قصد دارم مطالبی که خوندم یا شنیدم یا برام میل شده

رو اینجا بنویسم.تا جایی باشه برای ثبت متن های زیبا.

بعضی وقت ها هم قصد دارم از خاطرات روزانم یا حتی از دل نوشته های خودم  بنویسم.

خیلی خیلی خوشحالم میکنید اگر نظرای قشنگتون رو برام بنویسید .

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:49 توسط سعیده|

 

مادر های عزیز روز همتون مبارک

ممنون از همه ی دوستانی که تو این چند روز هوامو داشتن و جویای حالم بودن

امیدوارم بتونم یه روزخوبی هاتون رو جبران کنم

اینم یه عکس از یه مادر خوب:

.

.

.

.

عکس / مادر واقعی تو هر شرایطی

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:6 توسط سعیده|

دلم خیلی گرفته

هیچکسی نیست که حالمو بفهمه

این هفته اصلا هفته ی خوبی نبود.خیییلی خوشحالم که داره تموم میشه

این هفته از دست دوستام خیلی ناراحت شدم

دوستام دلمو شکوندن

پشت سرم راحت حرف زد و با آبروم بازی کرد و بعد ادعا کرد که داره ازم دفاع میکنه....

یکی از مهربون ترین دوستام خوردم کرد و ساکت موند حتی سعی نکرد از دلم در بیاره...

دیگه نمیتونم بی خیال باشم....

خیلی حالم بده...

کاش امشب بارون بیاد....

کاش یکی بود که میشد باهاش حرف زد....

کاش یکی درکم کنه...

مامان کاش الان پیشم بودی...

خیلی به آغوشت نیاز دارم.....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:29 توسط سعیده|

ای خدای مهربون دلم گرفته

با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همچیم تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهم رو دوباره

ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکام رو ببین دلم گرفته تو خطاهام رو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گفته

توی لحظه های من شیرین ترینی  واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:17 توسط سعیده|

دلم گرفته، ای خدا

این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه

دلم گرفته، ای خدا 

حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه

دلم گرفته ازهمه

از این روزای سوت و کور

از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور

تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر

یه راهیه تا دوباره به توبرسه

دلم گرفته، ای خدا

گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم

تو رونشونم نمی ده

گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم

اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم

دلم گرفته ، ای خدا

واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام

دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی

دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:15 توسط سعیده|

دست هایم به آرزوهایم نمی رسد

آرزوهایم بسیار دورند...

ولی درخت سبزم می گوید

امیدی هست،خدایی هست

این بار برای رسیدن به آنها

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم رسید!

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:5 توسط سعیده|

آقا یه سوال؟؟

میگم الان که شما اومدی نظر دادی و یه سوال پرسیدی من چه جوری به شما جواب بدم؟

آهان دیدی خودتم موندی تو سوالی که پرسیدی!!!{حالا فعلا نخند دندونات یخ میکنه}

خواهشا بقیه تو این پست نظر ننویسن....

حالا هی من میگم تو این پست نظر ننویسید هی  شما بیاید بنویسید....

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:28 توسط سعیده|

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:54 توسط سعیده|

سلام به همه ی دوستای خوبم

خدارو شکر که امسال هم زنده موندیم و تونستیم ماه زیبای اردیبهشت رو ببینیم.

من عاشق اردیبهشتم.زیباترین ماه بهار ...

کلا زیباترین ماه در تمام سال اردیبهشته...

اردیبهشت ماه عشق ورزیدنه...

عشق بیشتر به خالق به خاطر این همه زیبایی...

خدایاهزاران هزار بار ممنونم ازت که اجازه دادی بازهم در اردیبهشت نفس بکشیم...

و چه زیباست ماهی که من متولد آنم.... 

اینم یه عکس خوشگل:

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:29 توسط سعیده|

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد....

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:40 توسط سعیده|

دختر دانش‌آموزی صورتی زشت داشت. دندان‌هایی نامتناسب با گونه‌هایش، موهای کم‌پشت و رنگ چهره‌ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه‌وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت‌ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید… بعضی ها هم اغراق‌آمیزتر می خندیدند.

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله‌ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه‌ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.

مهربانی زیبایی جذابیت اخلاق او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم‌عسلی و به یکی ابروکمانی و…. به یکی از دبیران، لقب خوش‌اخلاق‌ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب‌ترین یاور دانش‌آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف‌هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه‌های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری‌اش احساس کردم شدیداً به او علاقه‌مندم. ۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری‌اش رفتم، دلیل علاقه‌ام را جذابیت سحرآمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی‌اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم؛ و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:43 توسط سعیده|

آیا میدانید چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند ؟ وقتی هوا آفتابی باشد

آیا میدانید آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود چه نام دارد ؟ دندان مصنوعی

آیا میدانید برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد

آیا میدانید چرا مار نمی‌تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد

آیا میدانید چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبیلیو ، سه تا دبیلیو می‌گذارند ؟ چون کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه

آیا میدانید چرا فیل از سوراخ سوزن رد نمی‌شه ؟ برای اینکه ته دمش گره داره

آیا میدانید چرا دو دوتا می‌شود پنج تا ؟ چون علم پیشرفت کرده

آیا میدانید چرا دود از دودکش بالا می‌رود ؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد

آیا میدانید چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا می‌گیرد ؟ چون اگر هر دو را بالا بگیرد ، می‌افتد

آیا میدانید اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می‌کنید ؟ برایش صندلی می‌گذاریم

آیا میدانید اگر سر پرگار گیج برود چه می‌کشد ؟ بیضی

آیا میدانید اگه یه نقطه آبی روی دیوار دیدید که حرکت می‌کند چیست ؟ مورچه‌ای است که شلوارلی پوشیده

آیا میدانید خط وسط قرص برای چیه ؟ برای اینکه اگه با آب نرفت پایین با پیچ‌گوشتی بره

آیا میدانید ناف یعنی چه ؟ ناف نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است

آیا میدانید چه طوری زیر دریایی رو غرق می‌کنن ؟ یه غواص میره در می‌زنه

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:16 توسط سعیده|

سال يكهزار و سيصدو سي و دو شمسي بود من و عده اي از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به اين نتيجه رسيده بوديم كه چه دليلي دارد نمازرا به عربي بخوانيم؟ چرا نماز را به زبان فارسي نخوانيم؟ عاقبت تصميم گرفتيم نمازرا به زبان فارسي بخوانيم و همين كار را هم كرديم.

 والدين كم كم از اين موضوع آگاهي يافتند و به فكر چاره افتادند، آن ها پس از تبادل نظربا يكديگر، تصميم گرفتند با نصيحت ما را از اين كار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهي ديگر برگزينند، چون پند دادن آن ها مؤثر نيفتاد، ما را نزد يكي از روحانيان آن زمان بردند.

 آن روحاني وقتي فهميد ما به زبان فارسي نماز مي خوانيم، به شيوه اي اهانت آميز نجس و كافرمان خواند. اين عمل او ما را در كارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت يكي از پدران، والدين ديگر افراد را به اين فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آيت الله حاج آقا رحيم ارباب ببرند و اين فكر مورد تأييد قرار گرفت.

 آن ها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وي در ميان نهادند، او دستور داد در وقتي معيّن ما را خدمتش رهنمون شوند .در روز موعود ما راكه تقريباً پانزده نفر بوديم، به محضرمبارك ايشان بردند، در همان لحظه اول، چهره نوراني و خندان وي ما را مجذوب ساخت؛

 آن بزرگمرد را غيرازديگران يافتيم و دانستيم كه با شخصيتي استثنايي روبرو هستيم. آقا در آغاز دستور پذيرايي از همه مارا صادر فرمود. سپس به والدين ما فرمود: شما كه به فارسي نماز نمي خوانيد، فعلاً تشريف ببريد و ما را با فرزندانتان تنها بگذاريد.

 وقتي آن ها رفتند، به ما فرمود: بهتر است شما يكي يكي خودتان را معرفي كنيد و بگوييد در چه سطح تحصيلي و چه رشته اي درس مي خوانيد، آنگاه به تناسب رشته و كلاس ما، پرسش هاي علمي مطرح كرد و از درس هايي مانند جبر و مثلثات و فيزيك و شيمي و علوم طبيعي مسائلي پرسيد كه پاسخ اغلب آن ها از توان ما بيرون بود. هر كس از عهده پاسخ برنمي آمد، با اظهار لطف وي و پاسخ درست پرسش روبرو مي شد.

 پس از آن كه همه ما را خلع سلاح كرد، فرمود: والدين شما نگران شده اند كه شما نمازتان را به فارسي مي خوانيد، آن ها نمي دانند من كساني را مي شناسم كه _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمي خوانند، شما جوانان پاك اعتقادي هستيد كه هم اهل دين هستيد و هم اهل همت، من در جواني مي خواستم مثل شما نماز را به فارسي بخوانم؛ ولي مشكلاتي پيش آمد كه نتوانستم.

 اكنون شما به خواسته دوران جواني ام جامه عمل پوشانيده ايد، آفرين به همت شما، در آن روزگار، نخستين مشكل من ترجمه صحيح سوره حمد بود كه لابد شما آن را حلّ كرده ايد.

 اكنون يكي از شما كه از ديگران مسلط تراست، بگويد بسم الله الرحمن الرحيم را چگونه ترجمه كرده است. يكي ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و براي پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه مايك نفر است؛ زيرا من از عهده پانزده جوان نيرومند برنمي آمدم. بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرماييد بسم الله را چگونه ترجمه كرديد؟ آن جوان گفت: طبق عادت جاري به نام خداوند بخشنده مهربان. حضرت ارباب لبخند زد و فرمود: گمان نكنم ترجمه درست بسم الله چنين باشد.

 در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عيبي ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نيست؛ زيرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمي توان ترجمه كرد؛ مثلاً اگر اسم كسي «حسن»باشد، نمي توان به آن گفت «زيبا». ترجمه «حسن» زيباست؛ اما اگر به آقاي حسن بگوييم آقاي زيبا، خوشش نمي آيد. كلمه الله اسم خاصي است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مي كنند. نمي توان «الله» را ترجمه كرد، بايد همان را به كار برد.

 خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كرده ايد؟ رفيق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: اين ترجمه بد نيست، ولي كامل نيست؛ زيرا «رحمن» يكي از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگي او را مي رساند و اين شمول دركلمه بخشنده نيست؛ «رحمن» يعني خداي كه در اين دنيا هم برمؤمن و هم بر كافر رحم مي كند و همه را در كنف لطف و بخشندگي خود قرار مي دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا مي فرمايد. در هرحال، ترجمه بخشنده براي «رحمن» درحد كمال ترجمه نيست.

 خوب، رحيم را چطور ترجمه كرده ايد؟ رفيق ما جواب داد: «مهربان». حضرت آيت الله ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحيم من بود _ چون نام وي رحيم بود_ بدم نمي آمد «مهربان» ترجمه كنيد؛ امّا چون رحيم كلمه اي قرآني و نام پروردگاراست، بايد درست معنا شود. اگر آن را «بخشاينده» ترجمه كرده بوديد، راهي به دهي مي برد؛ زيرا رحيم يعني خداي كه در آن دنيا گناهان مؤمنان را عفو مي كند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده ايد، بد نيست؛ ولي كامل نيست و اشتباهاتي دارد.

 در اين جا، همگي شرمنده و منفعل و شكست خورده از وي عذر خواهي كرديم و قول داديم، ضمن خواندن نمازبه عربي،نمازهاي گذشته را اعاده كنيم.

ما همه عاجزانه از وي طلب بخشايش و ازكار خود اظهار پشيماني كرديم. حضرت آيت الله ارباب، با تعارف ميوه و شيريني، مجلس را به پايان برد. ما همگي دست مباركش را بوسيديم و در حالي كه ما را بدرقه مي كرد، خداحافظي كرديم. بعد نمازهارا اعاده كرديم و ازكار جاهلانه خود دست برداشتيم.

 خاطره استاد دكتر محمد جواد شريعت با مرحوم آيت الله حاج آقا رحيم ارباب اصفهاني را در رابطه با راز عربي بودن نماز

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:45 توسط سعیده|

پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله و سلم از عظمت فاطمه عليهاالسلام و از چگونگي عبادت و تهجد و راز و نيازش  چنين پرده برداشته و نداي خداوند به فرشتگان را اين چنين بيان مي‏کند: فرشتگانم به فاطمه عليهاالسلام بنگريد که چگونه در مقابل من ايستاده و از ترس من اعضاي بدنش مي‏لرزد و من قلبش را به عبادت خود مشغول کرده‏ام، شاهد باشيد که من دوستان و شيعيان او را از آتش جهنم ايمن کردم.

شهادت مظلومانه ريحانه نبي اكرم، ياس كبود حيدر، مصداق سوره كوثر، شفيع روز محشر، برفاطميون تسليت باد .

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 16:20 توسط سعیده|

همه ی ما حداقل یک بار فیلم قصه های مجید رو دیدیم

فیلمی که زندگی یک مادر بزرگ دلسوز و نوجوانی بازیگوش را حکایت میکرد. و خاطراتی را در ذهنمان

به یادگار میگذاشت.

اما باخبر شدم پیکر پاک این مادربزرگ که همه ی ما با نام بی بی او را میشناسیم دیروز در نجف آباد

اصفهان به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی....

 

برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:57 توسط سعیده|

نمی دانم حقیقت خدا چیست

اما نیک میدانم خدا یک احساس زیباست...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:27 توسط سعیده|

سلامی دوباره به گرمای بهار

عید همتون مبارک باشه.ان شاالله سال خیلی خوبی داشته باشید.

پنجشنبه شب رسیدیم تهران

جای همتون خالی.خیلی خیلی خوش گذشت.

این که میگم خیلی یعنی واقعا خیلی خوش گذشت.

حتما براتون از خاطراتم مینویسم.اگرم بتونم از عکس هاییم که گرفتم براتون میذارم

اصلا دلم نمیخواست برگردم.دلم میخواست  کنار شهدا بمونم و ازشون نیرو بگیرم تا بتونم راهشون

رو  به درستی ادامه بدم.

خیلی حرف برای زدن دارم.اما باید اول نگارششون کنم بعد اگه قسمت شد براتون بنویسم.

توی این سال جدید خیییلی مواظب خوبی هاتون باشید و همیشه سعی کنید بیشترشون کنید.

یاحق

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:56 توسط سعیده|

ای فرزندان آدم به یقین بر شما لباسی پوشاننده اندام و زینت شما نازل کردیم.(۱)

پس شیطان آنان را فریب داد.چون از آن درخت چشیدند اندامشان برآنها نمایان شد و از برگ درختان

خو را پوشاندند(۲)

ای فرزند آدم مبادا شیطان شما را بفریبد و گمراه سازد همانگونه که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد

بطوریکه لباس از تن آنها بیرون کرد تا عورتهایشان را به خودشان بنمایاند(۳)

عین همین مطلب در متاب مقدس تورات نیز نقل شده است:وقتی از میوه درخت خوردند چشمانشان

باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند و با برگ درخت انجیر پوششی برای خود درست کردند.(۴)

 


(۱):سوره اعراف آیه ۲۶

(۲):سوره اعراف آیه ۲۲

(۳)سوره اعراف آیه ۲۷

(۴):کتاب مقدس.عهد عتیق.پیدایش.سقوط انسان

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:45 توسط سعیده|

 
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید ، می‌گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاو توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می‌شود؟ در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک‌سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه‌دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله‌موش نداشتند!
نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی‌ربط نباشد!!!
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 22:52 توسط سعیده|


بر اساس تحقیقات انجام گرفته و اطلاعات واصله، چند تن دیگر از جاسوسان و متخلفان و مظنونان به شرح زیر معرفی می شوند:

1- هاچ زنبور عسل: نامبرده یکی از زنبورهای بی هنر و بی سواد بوده است که فرمول تهیه عسل طبیعی را بلد نبوده، وی پس از مدتی به دروغ و با استفاده از رسانه های زنجیره ای خبر جعلی گم شدنش را منتشر می کند، سپس به بهانه ی واهی پیدا کردن مادرش به کندوهای همسایه ها سر زده تا بتواند فضولی کند و راز ساختن عسل را از آنها کِش رفته و بدون رعایت حق کپی رایت(!) از این فرمول سوء استفاده کند!



2- پرین: وی یک دختر فراری بوده است و بدون آنکه گواهینامه ی الاغ سواری داشته باشد اقدام به سوار شدن بر پشت الاغی به نام «پاریکال» می کرده است، پرین به دروغ مدعی شده بود به دنبال پدربزرگش است به شهرهای زیادی سفر کرده و اطلاعاتی را جمع آوری نموده است؛ قابل به ذکر است که پدربزرگ پرین یکی از کارخانه داران و مفسدان اقتصادی شهرشان محسوب می شود و مادرش عکاس بوده که دلایل و علل و انگیزه ی گرفتن عکس توسط مادر پرین در دست بررسی است!



3- پدر پسر شجاع: از ایشان اطلاعات چندانی در دست نیست، وی کلا آدم مشکوکی است، نامبرده در هیچ کدام از قسمت های کارتون نام حقیقی اش را بیان نکرده و همواره این سئوال مهم وجود دارد که نام ایشان قبل از تولد پسرش چه بوده است؟! در همین رابطه تا به این لحظه شونصد نامه برای ایشان ارسال شده است که متاسفانه ایشان هنوز نام حقیقی شان را بازگو ننموده و افکار عمومی را متنور(!) نکرده اند!

 

4- میگ میگ: وی در یک جایی که نمی دانیم کجاست آموزش دو میدانی دیده است تا بتواند در مواقعی که احساس خطر می کند با سرعت زیاد فرار کند، نامبرده همدستی "گرگ" دارد که به کمک وی دست به اقدامات تروریستی می زنند، البته آنها در فیلم هایی که خودشان از این صحنه ها می گیرند اینگونه وانمود می کنند که گرگ مزبور قصد گرفتن میگ میگ را دارد که طبق یافته های ما اصلا اینگونه نیست!


- البته افرادی همچون «نل»، «واتو واتو»، «کارآگاه گجت» و ... نیز در این لیست حضور داشتند که به دلیل کمبود جا صرفا به بیان مهمترین هایشان پرداختیم!


نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 22:34 توسط سعیده|

داره حسی تو من بیدار میشه، جهان هم مثل من بیکار میشه

مثل روزای اول حول میشم، دوباره قصه مون تکرار میشه

چقدر گفتم نرو بی عشق سخته، منو تا زنده ای یادت نمیره

تو سرگرم کسی بودی که میخواست، شده یک شب تو رو از من بگیره

دعا کردم دلت ترسش بریزه، به من نزدیکتر شه گرم تر شه

دعا کردم کسی حتی نتونه، از احساسی که دارم با خبر شه

میخوام باور کنم تا آخر عمر، کنار سالها تحویل میشه

جهان با عشق ما آغاز میشه، جهان بی عشق ما تاثیر میشه

خدا رو شکر باز عاشق شدی تو، خدا رو شکر من پای تو موندم

جواب اون همه حرفای تلخو، من از چشم پشیمون تو خوندم

اگه چشمامو جدی تر بگیری، بفهمی من یه ساله صبر کردم

بهارو زودتر تحویل میدی، به آغوش شکسته دست سردم

میخوام باور کنم تا آخر عمر، کنار سالها تحویل میشه

جهان با عشق ما آغاز میشه، جهان بی عشق ما تاثیر میشه

فرزاد حسنی 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 16:2 توسط سعیده|

 
 

فکر میکنین پسرا و دخترا چه جوری از عابر بانک پول می گیرن؟
 
 
 
یادمون نره که این فقط یه طنزه.......

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:51 توسط سعیده|

متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند،
ولی به دنبال همان آجر لق دیوارت هستند که:
تو را فرو بریزند…!
تا تو را انکار کنند…!
و از رویت رد شوند…  

                              بهاربيست                   www.bahar22.com

  

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 12:33 توسط سعیده|

آسمان غرق خیال است کجایی آقا

آخرین جمعه سال است کجایی آقا

یک نفس عاشق اگر میفهمید

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:0 توسط سعیده|

فکر میکنید این کوچولو از دیدن چی انقدر تعجب کرده؟؟؟

عکس های طنز و خنده دار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 18:39 توسط سعیده|

آخه این چه جور عکس گرفتنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عکس های طنز و خنده دار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 18:31 توسط سعیده|

الان یه ساعت از خبری که شنیدم و میخوام براتون بگم میگذره.

میتونید حدس بزنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تونستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باشه بابا خودم میگم....36_1_13.gif

من....

من عید.....

من عید میرم.....

من عید میرمجنوب

بابا و مامانم باهم همزمان این خبر رو دادن.اولش مثله برق گرفته ها بودم(براش شکلک پیدا نکردم)

از تعجب دهنم باز مونده بود    

یه حالی داشتم بین گریه و خنده  

الان خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشحالممممممممم

همتون رو دعا میکنم........

فکر کنم از خوشحالی خوابم نبره

 

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 18:57 توسط سعیده|

آری تو هنوز هم ادامه داری...

هنوز هفت روز فرصت داری تا روزگار بگذرانی...

هنوز هفت روز تا جابجایی فصول باقی است....

از چه اندوهناکی که این چنین خود را ثابت میکنی؟؟

روزهای آخرت را نفس گرم بکش ای زمستان...

شاید تو هم بوی بهار را استشمام میکنی....

تو با اقتدار  به شکوفه های نو شکفته اجازه رخ نمایی میدهی...

آری تو هنوز ایستاده ای...

تو را به سردی یاد میکنند اما غافل اند از حقیقتی پنهان...

تا سرمای تو نباشد چگونه به استقبال بهار برویم؟؟

آری وجودت سرشار از گرماست...

و ما در گرمای وجود تو خودرا برای عید نو میکنیم....

آماده شدن برای بازسازی دوباره...

کاش ما هم مانند طبیعت به نوسازی خود بپردازیم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:50 توسط سعیده|

بیایید ماهم تغییر کنیم...

بیایید دست های سردمان را به گرمی قلب هایمان پیوند بزنیم...

بیایید از طبیعت به عنوان یک معلم قدر دانی کنیم...

معلم تغییر ناگهانی...

بیایید سردی هایمان را در سردیهایشان رها کنیم...

بیایید بهاری شویم...

بیایید برای اثبات قدرت زیبای خداوند در وجود بهاریمان تلاش کنیم...

بیایید تغییر کنیم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:34 توسط سعیده|

همه آدم ها درد دارند

حتماً که نبايد

جای زخم هايشان را به شما نشان دهند

تا باورتان بشود...
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:17 توسط سعیده|


آخرين مطالب
» آشنایی
» روز مادر مبارک
» حالم خیلی بده....
» ای خدای مهربون دلم گرفته
» خدایا
» دستم به آرزوهایم نمیرسد....
» برای f
» من و مترسک و کلاغ
» اردیبهشت
» به جای خدا...

Design By : Pichak